...بــــــــاران که ببارد، همه عاشق هستند
امشب ... دلم ... فقط ... یه گوشه ی دنج از صحن انقلاب رو میخواد... لایق که نباشی همین میشود دیگر... تشنه ی تشنه هم که باشی ... سراب میبنی.... آنقدر سرابـــ... میبنی که خودش یادت میرود ... منم که اسیر همه ی عالم های مادی ام و ... تو...! سادگی هم سادگی های قدیمـــ... بغض میکنم ... با خودم حرف میزنم ... همین روزها ... خدا کریم است .... اما خودم که میدانم ... لایق که نباشی ... دربه در میشوی... غریب می شوی... مثل من میشوی... نشانه هم که نشانت بدهند ... بی نشان ترین آدم دنیا خودت میشوی! .... دلـــم ...فقط.... اللهم الرزقنــــــــــــــــ.... نا تمام ماند ... خدایا خودت تمامش کن ... ... بلیط ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من؟ رفیق عازم سفر، فقط «سلام» راببر سفارش مریض حضرت امام را ببر "سلام نسخه" را ببر ببین دوانمیدهد؟ از او بپرس این مریض را شفانمیدهد؟ ... مرا طلای گنبد تو بیقرارمیکند کسی مرا به دوش ابرها سوارمیکند خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده همین کسی که دارد از خودش فرارمیکند ... من ازکبوتران گنبد تو کمترم مگر؟ که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد بلیط ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من ... افروز نوشت 1: دلم فقط... افروز نوشت 2 : اللهم الررقنــــ... ناتمام ماند ... خدایا خودت تمامش کن! افروز نوشت 3: هی .... سالروز میلادم ... سالروز جنگی تن به تن شد ! و من ... در پس تمام واژه های زخمی خویش ... فاتح آمده ام ! و من یک تنه ... در مقابل آماااج حملات شیطان ... نفس بر نیزه .... قرآن بر دست ... و ما ... سیاه پوشان این جامعه ... همیشه پیروزیم ... در جنگ حق علیه باطل ... ایمان علیه کفر ... هرچه مجهز تر بروی ... پیروز تری ... قلم ... تنها راه مقابله نیست ... تفکر ... .... ایمان .... ..... بصیرت .... .... {حجاب ... .... همه ی اینها را باید یکجا به میدان بیاوری ... دار و ندارت همه باهم .... قلم ... بدون فکر ... فکر ... بدون ایمان ... ایمان ... بدون بصیرت ... و همه ی اینها ... بدون حجاب ... هیچ می شوند! بدون حجاب ... حتی نمیتوانی بگویی متفکری... چه برسد که بخواهی قلمت را در بیاوری ... چه برسد به اینکه بخواهی بصیرت به خرج دهی ... یا بگویی ... ایمان دارم! وقتی حجاب ظاهرت نباشد ... تفکر بی حجابت را همه خواهند دید ... همه خواهند خندید ... و تو در این میان ... همیشه تنها خواهی ماند ... و من ... چادرم را ... حجابم را ... پس گرفتم ! از نگاه کذاب ... مردمان شهر ! و چشم های حریص این نامردمان غریب! و تفکرات غرب در قلب شرق ! من ... پس گرفتم ... در جنگی نا برابر ... پیروز میدان منم! زاد روز میلادم ... زاد روز جنگی تن به تن شد ! افروز نوشت : روز فتح ... مبارک ! سبز .. زرد ... سرخ ...! و سرخ! و من ... کنار جدول خیابان های سکوت ... و من ... میان پیاده رو های شلوغ .... و من ... در ازدحام این همه حرف.... و رنگ ! و سبز ....صدای ثانیه ها ... و زرد ....صدای خاطره ها ... و سرخ ....صدای حادثه ها ... و من ! برای این همه چشم ... شکوه! برای این همه راه .... عبور! برای این همه بغض .... دلیل! و حرف ! هجوم واژه های عجیب ... کنار مردمان نجیب ...!!! برای فکر های محیب...! و درد ! سکون ساکت مرگ.... پیچش مداوم برگ.... و التماس زمین برای باریدن! و من ! چراغ زندگی ام... بی تکلف سرخ ! نقطه نقطه نقطه من نه چنانم که تویی ... تو نه چنانی که منم ! در ذهن آدم که تداعی می شوی , تمام دهلیز ها و بطن های چپ و راستم به تپش می افتند ... انگار یادشان رفته که زنده بودن من هم مهم است ! زیادی بتپند ... جان می دهم ! در همین گوشه کنار ... همین حوالی ... روزهای سختی در پیش است ! مثل همیشه ی خدا ! آدم که باشی تازه میفهمی زندگی کردن روی زمین چقدر سخت است !!!! خوب که باشی عذابت میدهند ... نه که عذاب بدهند .. نه ! عذاااابت میدهند !... بد که باشی ... مثل خودت می شوند ! بی طرف هم که نمی توانی باشی ... در زمین آدم های یا خوب مطلق هستند ... یا بد مطلق! حد وسطی وجود ندارد ! نمیتوانی هم خوب باشی ... هم بد ... نمیتوانی هیچ کدام نباشی ! بگذار روشنت کنم : در زمین نمیتوانی خودت باشی ! چون عذااابت می دهند!!! افروز نوشت : هرچند زجر کشت کنند ... هرچند جان بدهی ... هرچند ... تو خودت باش ! همین ...
![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
