یک تبسم! برای_ دلمــ... به پاس_ این همه صبر... به شکرانه ی این همه شوق... برایـ_ دلمـــ... * این روزها ... عجیب خسته ام ... دلم .. "هوای تازه " ی شاملو میخواهد... تا کنار "مزرع سبز فلک"... جرعه جرعه " حافظ " سر بکشد... ... دلم... " زمستان" اخوان میخواهد ... تا با یک " استکان چای داغ" ... "اخر شاهنامه " را هی ورق بزند... ... دلم ... "کوچ" فریدون میخواهد ... تا با " قایق سهراب"... بروم ... " به هر آن کجا که باشد , به جز این سرا ... سرایم..." * یک دایره سادگی ... یک مکعب کوچک غریبی ... دیفرانسیل خوبی آدم ها ... جذر تمام خستگی هایم... یک تکه از مساحت دنیا ... برای.... یک زندگی ... به حجم " من"... بس است! ... افروز- اردیبهشت 91- شیراز یک روز میان خاک و خون خواهم خفت از دایره ی جهان برون خواهم خفت روزی که بپرسند ز احوال زمان ... از مردم این کران ... جنون خواهم گفت .. من نیمه ی خالی همان لیوانم... تنها سپر بلای این میدانم... پیکان تمام نیزه ها سمت من است .. من زخم نمیخورم ...همین میمانم! در فصل خزان , بهار زردی شده ام.. با حس تو انگار , که شرطی شده ام .. در چشم پدر هنوز من دخترکم .. انگار نه انگار که مردی شده ام ...! آن شب که دلم به بغض خواهد خندید ... هر فاصله با فاجعه خواهد جنگید ... تا لحظه ی زنده بودنم من هستم.... باشد که ببینیم که خواهد ترسید ...! ... افروز نوشت : امیدوارم نارسایی های شعر رو به بزرگواری ذهن خلاقتون ببخشید! دلم نمیخواست به روزش کنم....! صرفا جهت یاد آوری آمدم که بگویم...: دقت کرده ای؟ بعضی از حرف ها درست روی دل آدم سنگینی میکند! همیشه بعضی از حرفها وزن دارد... یک تن ... شاید هم بیشتر ...! برای من که تحمل این همه وزن ...دشوار است! حرف خاصی برای گفتن ندارم و نداشتم... همین که آدم تمام تلاشش را بکند که "آدمــــ... " باشد ...بس است... دیگر حرف خاصی هم نباید بماند! ناراحت نیستم...فقط از سرمای این زمان ... از سرمای بعضی از حرف ها... بعضی از رفتارها دلگیرم... انگار که به صفر مطلق رسیده باشند ... بعضی ها! همان بعضی ها ... وقتی حرف میزنند... 273 درجه سانتیگراد ...دمای بدنت افت میکند... انگار که منجمد شده باشی ... ! هیس! فقط... افروز نوشت0: یادت نره ... من غمگین نیستم... دلگیرمـــــ....



| Design By : Pichak |

