سفارش تبلیغ
صبا ویژن








...اکسیژن مسموم


و خدایشان

گوشه ی یک کتاب فروشی زمخت

کز کرده بود

و مرا تماشا می کرد

که در ازدحام وسیع اندیشه ها

سردرگمم ... 

چشم های خدایشان

خسته بود و

در عمق نگاه دهشتناکش

گویی

دوزخ را

برایم

آذین می بست...

آری من

کمی کافرم

به حرف های شما

 فکر میکنم که هرکس

به ملاقات خدای خویش خواهد رفت !

 


نوشته شده در چهارشنبه 100/2/22ساعت 3:1 صبح به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

به نظرم آدم هایی که شعر نمی دانند ...
یا شعر .. نمی خوانند ..
یک جور تنهایی محض را تجربه می کنند !
و آدم 
عمیقاً ...
دلش برایشان می سوزد ...
آنها هیچوقت نمی توانند حرفایشان را با شعر بگویند ...
نه اینکه دلشان نخواهد!
چون یا از شعر بیزارند ... یا نسبت به شعر نادانند...
میدانی
آدمی که شعر سرش بشود ...
وقت های دلتنگی اش را با شعر پر می کند ...
یا شعر می نویسد ، یا شعر می خواند ،
یا با یک مطرب اهل دل ... هم نوا می شود ...
اما ...
امان از دلی که هیچ کدام را نداشته باشد!
کز میکند یک گوشه ...
و غربتش ...
دل آدمیزاد را ... به آتش می کشد!
و اگر آدم داستان ما یک *مرد* باشد ....!
دیگر هیچ کجای دنیا ...
نظیر بغضش پیدا نمی شود!
....
یادم باشد روزی 
به فرزندانم شعر بیاموزم ...
شعر بخوانم ...
دلم نمیخواهد وقت تنهاییشان 
دست به دامان بغض هایشان شوند...
#افروز_بانو

 


نوشته شده در چهارشنبه 97/5/10ساعت 2:37 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

این روزا حالم چندان مساعد نیست ...

اما می نویسم ... می نویسم که فقط بگم هنوز زنده ام !

.

.

.

طی یک هفته ی اخیر بارها به مرگ فکر کردم .

شاید کمی عجیب باشه اما یکی از دغدغه های اصلی ذهنم شده !

راستش دوست ندارم با این مرحله از زندگیم چنان بیگانه باشم ، که وقتی 

نوبت به من رسید ، شبیه آدم های بی تجربه برخورد کنم !

تنها چیزی که باعث ناراحتیم میشه 

فقط فکر کردن به آدم هایی هست که بعد از من میمونن!

اونایی که دوسشون دارم ، اونایی که به نوعی احساس تعلق دارم بهشون ...

و البته اون همه کار نیمه تمومی که توی دنیا دارم!

و تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که ...

خدایی هست که عمیقا به وجودش ایمان دارم 

و با مهربانی و عظمتش نشسته یه گوشه ی زندگیم و داره با لبخند شاهکار خلقتش رو تماشا میکنه!

وقتی آدم میدونه قراره یه روز این دنیا رو ترک کنه ، زندگی جالب تر میشه

و اگه بتونه فکر کنه که ممکنه اون لحظه ی موعود همین لحظه باشه ...

کمتر سخت میگیره به خودش و آدمای اطرافش ...

درخت هارو زیباتر می بینه ...

و پرنده هارو ...

شاید هرجایی که برای تفریح بره ، به این فکر کنه که  ممکنه این آخرین لذت دنیاییش باشه ...

و به کسایی که دوسشون داره لبخند بیشتری میزنه ...

احتمالا به خودش می گه : شاید این آخرین دیدار این دنیا باشه!

 

بکم سعی کنیم اینجوری به زندگی نگاه کنیم ...

چیز عجیبی اتفاق نمی افته اگر یه ذره مهربون تر بشیم! 

 

لحظه هاتون نابِ ناب!

 

#افروز_بانو


نوشته شده در چهارشنبه 97/5/3ساعت 12:50 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

   1   2   3   4   5   >>   >
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت