سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا








...اکسیژن مسموم

گاهی...

به شانزِلیزه فکر میکنم...

به وِنیز...

به درخشش آسمان آبی...

در بعد از ظهر دشت های سرسبز هلند... 

و بی باکی...آبشارهای سوییس

که با آن حجم از دلبری های عظیم... 

هنوز از تعلق خاطرمان 

به شمع دانی های حیاط

و حُسن یوسف هایِ

گلدان کوچکِ کُنج باغچه... 

کم نکرده اند..‌

من فکر میکنم که وَطَن... 

چیزی وَرایِ یک واژه باشد!

پاینده‌باد

سرزمین مادری...!

 


نوشته شده در شنبه 97/3/19ساعت 8:8 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

 گاهی با خودم فکر میکنم ...


وقتی که یک روز همه ی دار و ندار زمین را 


به حال خودش رها کنم و بروم ...


یک روز که دیگر نفس نفس نمی زنم ...


روزی که دیگر نبض روزها برایم اهمیتی ندارد ...!


چند جای پا از من ... روی ماسه های زندگی مانده است؟


چه چیز مانده ... که وقتی کسی می آید ...


دلش برای من تنگ بشود...


دلش برای من ...


------------------------

پ. ن : زندگی بدون من چه چیزی کم خواهد داشت!؟


نوشته شده در یکشنبه 96/10/3ساعت 2:42 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

هجوم خالی افکار...

 تکرار بی مهابای روزمرگی ... 

و شاید روز مردگی ...

چه می شود کرد با ثانیه های بی تکرار...؟ 


باید برای لحظاتی تهی شد ...

تهی از تمام فکر ها ... دغدغه ها...

و فرداهای نیامده ...

و ماند ...

میان امروز و امروز و امروز...


روز تمام میشد ... و تو تمام می شدی ...

به همین سادگی!

چه فکر ساده ی دل انگیزی!


نفس بکش ....

هوای این لحظه  را درون ریه هایت حبس کن ...

و 

فقط برای یک ثانیه تصور کن ...

خودت را ...

یک دشت سرسبز...

و یک بوم! 

یک بوم سفید ...

 


روز تمام می شود... و تو تمام می شوی...



پ. ن : زندگی داستانیست... میان یک دم و بازدم ... 


 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/9/8ساعت 3:34 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت