دریافت کد آهنگ برای وبلاگ
سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
...اکسیژن مسموم

آنچه به زندیگی معنا می بخشد ...

نه در چشمان بی هویت هرزگی یافت می شود ...

و نه در دستان بی پروای شهوت !

" دوست داشتن"

به واقع والاتر از آن است که با عرضه کردن خویش به آدمیان

                    خویشتن را از اعتبار ساقط کند...!

آرام و بی صدا .. خودش را لابه لای آغوش های بی نیاز جا می کند ..

و آنقدر انتظار می کشد ...

تا یک نفر بیاید و درست به اندازه ی همان یک دانه آغوش بشود!

آنقدر " نجابت" دارد که اگر آن " اوی مفرد غائب" هرگز نیامد...

خودش را به هیچکس نفروشد ...

خودش را هیچ وقت عرضه نکند...

خودش را برای خودش همیشه گرم نگه دارد!

نمی دانم کدام قسمت این تفکرات با " واقعیت" و البته نه " حقیقت" همخوانی دارد ..

تنها دارایی ام ...

یک " نجابت دوست داشتن " است ...

که آن را یک جا تقدیم به خودت می کنم ...


پ.ن: a life lived in love will never be dull

پ.ن: زندگی با عشق هرگز کسل کننده نیست!

پ.ن:...



نوشته شده در چهارشنبه 92/3/8ساعت 4:10 عصر به خط افروز بانو ردپای شما ( ) | |

 باید زمان را  عقب بکشم ...

تا برگردم ... درست به زمانی که ...

"انسان" ...

میان هجوم مکرر درد ...

منسوخ شد!

خط بطلانی که روی "اندیشه" نقش بست ...

درست شبیه همان خطی بود که مرز را  ...

میان هابیل و قابیل ترسیم کرد !

و مرگ هابیل های پی در پی ....

به ابتذال نسلمان افزود !

...

چه احمقانه ... سکوت کردیم

و چه ساده لوحانه ... به چشم های مسخ شده ی "رنج" خیره شدیم!

و اما چه بی بهانه ...

خویشتن خویش را ... به "تقصیر"هایمان ... رضا دادیم!

...

و ای وای از این هنجار های ِ  شکستنیِ تمسخر آمیز!

این چهارچوب های بی در و دیوار ...

این عبور های ممنوعِ شلوغ...

...

میان هجوم این همه واژه مچاله شده ام ...

میان این همه حرفهای نابی که دست اول ...

داغ داغ ... میپاشد به در و دیوار دلم .. و سرخ می شود موجودیت این  "من"...

...

 زندگی در دنیایی که ...

هر آینه سادگی ات را پای حماقتت می گذارند ...

صادقانه بگویم ... احمقانه  است !

...

حالا به جایی رسیده ام که به احترام قدم های سرد "درد" .... قیام میکنم!...




پ.ن: انسانِ منسوخ!


نوشته شده در شنبه 92/2/7ساعت 1:25 صبح به خط افروز بانو ردپای شما ( ) | |


ت.ن.ه.ا.م...

یه جمله ی کلیشه ای  ...

بدون حتی یه واژه کم یا زیاد...

فقط تنهام!

نه احتیاجی به این زمان مسموم دارم واسه جون گرفتن...

نه نیازی به ترحم این فضای زهرآلود...

یه لحظه های گنگ و مبهمی هم هست ؛

که گاهی ...بیخود و بی جهت ... بی هوا میان وسط زندگیم!

تنهایی من ...

مفهومش این نیست که کسی باید باشه ...

یا کسی نیست .... که ....!

نه!

راستش ...

"فکرم " تنهاست ...

افکاری که گاهی هیچکسی درکشون نمیکنه !

واژه هایی که انگار باقی مانده ی هجوم این قوم تاتاری باشن...

دردهایی که ....

            از سر به نیست شدنِ ... نَفَس هام .... ساطع میشن!

ناشی گری های این دل دیووونه ...

دیوونگی هایی که  گاهی حتی خودمم نمیفهمم!

بلاهایی که آسمونی نیستن... ولی به حقّ النفسِ   من ...

                                                                     مدام اضافه میکنن!

راستش ...

یه جورایی ....

"خوب بودنم"

ته کشیده!

همین!!


پ.ن : عیدتون مبارک :)


نوشته شده در سه شنبه 91/12/29ساعت 1:18 صبح به خط افروز بانو ردپای شما ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ