سفارش تبلیغ
صبا


...اکسیژن مسموم


به هیچ جایی نمیرسی...

وقتی هیچکسی پا به پای قدم هایت جان نمیدهد ...

خودت هستی و تمام مسیر هایی که محکومند به تنهایی طی شدن!

من ... مجرمم ...!

یک بازنده...

"بی اعتبارترین" عابر این شهر...

شاید هم "بی عیار ترین" ...

بی هیچکس بودنم ... جای تکرار ندارد...!

این روزها، حوالی ام پر است از تکرار بی کسی...

"بی ... یک چیز بودن"  یعنی فقدان آن چیز...

یعنی آن چیز ... یا از اول نبوده است یا ... یک روزی...

همه ی وجودت را یک جا ترک کرده است!

مثل ..بی کسی ... بی اعتباری... بی عیاری...

و یا ... بی تو سر کردن!

و " خدا" ... واژه ایست که این روزها، مدام...

پیشوند فقدان میگیرد...

بی خدایی....

حال این روزهای من است..!

... خدایا ... کجا، جا گذاشتمت...؟

من اهلی ترین ...شاهین این حوالی ام ...! :(

اسیر زمین ...


پ.ن : من اهلی ترین شاهین این حوالی ام ... :(








نوشته شده در چهارشنبه 92/5/9ساعت 11:17 عصر به خط افروز بانو - ردپای شما ( ) | |

آنچه به زندیگی معنا می بخشد ...

نه در چشمان بی هویت هرزگی یافت می شود ...

و نه در دستان بی پروای شهوت !

" دوست داشتن"

به واقع والاتر از آن است که با عرضه کردن خویش به آدمیان

                    خویشتن را از اعتبار ساقط کند...!

آرام و بی صدا .. خودش را لابه لای آغوش های بی نیاز جا می کند ..

و آنقدر انتظار می کشد ...

تا یک نفر بیاید و درست به اندازه ی همان یک دانه آغوش بشود!

آنقدر " نجابت" دارد که اگر آن " اوی مفرد غائب" هرگز نیامد...

خودش را به هیچکس نفروشد ...

خودش را هیچ وقت عرضه نکند...

خودش را برای خودش همیشه گرم نگه دارد!

نمی دانم کدام قسمت این تفکرات با " واقعیت" و البته نه " حقیقت" همخوانی دارد ..

تنها دارایی ام ...

یک " نجابت دوست داشتن " است ...

که آن را یک جا تقدیم به خودت می کنم ...


پ.ن: a life lived in love will never be dull

پ.ن: زندگی با عشق هرگز کسل کننده نیست!

پ.ن:...



نوشته شده در چهارشنبه 92/3/8ساعت 4:10 عصر به خط افروز بانو - ردپای شما ( ) | |

 باید زمان را  عقب بکشم ...

تا برگردم ... درست به زمانی که ...

"انسان" ...

میان هجوم مکرر درد ...

منسوخ شد!

خط بطلانی که روی "اندیشه" نقش بست ...

درست شبیه همان خطی بود که مرز را  ...

میان هابیل و قابیل ترسیم کرد !

و مرگ هابیل های پی در پی ....

به ابتذال نسلمان افزود !

...

چه احمقانه ... سکوت کردیم

و چه ساده لوحانه ... به چشم های مسخ شده ی "رنج" خیره شدیم!

و اما چه بی بهانه ...

خویشتن خویش را ... به "تقصیر"هایمان ... رضا دادیم!

...

و ای وای از این هنجار های ِ  شکستنیِ تمسخر آمیز!

این چهارچوب های بی در و دیوار ...

این عبور های ممنوعِ شلوغ...

...

میان هجوم این همه واژه مچاله شده ام ...

میان این همه حرفهای نابی که دست اول ...

داغ داغ ... میپاشد به در و دیوار دلم .. و سرخ می شود موجودیت این  "من"...

...

 زندگی در دنیایی که ...

هر آینه سادگی ات را پای حماقتت می گذارند ...

صادقانه بگویم ... احمقانه  است !

...

حالا به جایی رسیده ام که به احترام قدم های سرد "درد" .... قیام میکنم!...




پ.ن: انسانِ منسوخ!


نوشته شده در شنبه 92/2/7ساعت 1:25 صبح به خط افروز بانو - ردپای شما ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ