سفارش تبلیغ
صبا ویژن








...اکسیژن مسموم

این روزها ...

     نبض شاعری ام ... کند میزند...

      "غزل"م نمی آید...

             عطار و خیام و حافظ ... را

گذاشته ام روی طاقچه ...

         یک ریز .. فریدون میخوانم...!

یکی این نانِ " فریدون " را گذاشت توی کاسه ی ما...

      من که " مشیری " خوان نبودم!

    خدا خیرش بدهد!


***


باید برسم به جایی که ...

نفس هایم را شمرده , شمرده بکشم  ...!

باید حسابشان را نگه دارم!

                    تا ارزشمند بشوند ...

   بعد یک  روز به قیمت روز ارز ... بفروشمشان  ... به خودِ خدا!

   

***


تازه فهمیده ام حافظه ام خوب کار میکند...

فقط گاهی خوب ... خودم را میزنم به فراموشی...

درد دارد!

خاطره هایی که میخواهی فراموششان کنی ...

حرفهای سنگینی که جوابشان همیشه یک گوشه ی دلت کز کرده است ...

بغض هایی که نسنجیده فرو رفتند...

نمیفهمی ... درد دارد ! درد!


***


خدایا... با تو بودن...

بها..... نه !

بهانه میخواهد..!

و امشب ... اشک های من ...

بی بها ترین ... بهانه ی دنیاست!




پ.ن ... : خدایا ... بنده ی بدی ام.. ولی که تو خدای خوبی هستی!




نوشته شده در سه شنبه 91/8/9ساعت 11:38 عصر به خط افروزبانو ردپای شما ( ) | |

قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت